تبليغاتX
رواق زبرجد
انگار چند وقتی است قاصدک از تلخی شعر خبر می آرد.

قیصر امین پور درگذشت.

انگار همه توی وبلاگ هاشون عزادارند. مطلب زیر قشنگ و کامل بود از مظاهر صالحی در حکایت دوست. با امید اجازه از نویسنده!

از راست به چپ: سیدحسن حسینی،سلمان هراتی و قیصر امین پور

 دکتر قيصر امين‏پور، شاعر متفکر، متعهد، آزادانديش و وارسته معاصر که اشعارش هم به کار دلنوازان مي‌آمد و هم درد دل دلسوختگان بود، درگذشت.

انگار ملت ایران لیاقت شاعرانی بزرگ را ندارند. قیصر هم به پنجاه سالگی نرسید. و درست هم مانند دوست خود سید حسن حسینی در ۴۸ سالگی در گذشت تا سر این عدد و جوان مرگی این شاعران ما را به فکر بخواند.
قیصر که به تازگی در تابستان گذشته ، آخرین اثرش را با نام دستور زبان عشق منتشر کرده بود، در دستور زبان زندگی مستتر شده تا آه دیگری از نهاد شعر دوستان به پا خیزد.
بر دلم افتاده که او مرگ خود را دیده بود. همچون سلمان هراتی (که هر دو متولد ۱۳۳۸بودند) که مرگ خود را در خیابان سروده بود و همچون سید حسن حسینی(که هر دو در ۴۸ سالگی در گذشتند) که سروده بود: " شاهد مرگ غم‎انگيز بهارم چه كنم " ولی این بهار ۸۳ بود که شاهد مرگ غم انگیز او بود.
 
وی نیز سروده بود:
 "یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
...
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم "
 
و غم رفتن داشت:
 بيا اي دل از اينجا پر بگيريم
ره کاشانه ديگر بگيريم
 
و هنوز نوای شعر هایش در ترانه های مختلف به خاطرم هست:
 چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي
نيستان را به آتش می کشانم
و رفتی و نیستان را به آتش کشاندی.
 
و اکنون با خودم شعر تو را زمزمه می کنم:
 ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پای
 
 
روحش شاد.فاتحه ای بخوانیم.

 
لینک های مرتبط:
زندگی نامه قیصر
برگزیده ای از سروده ها
و خبر دلهره آور مرگش ....
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:16  توسط فرزاد سمیع  | 

حکایت غریبی است این غربت ما.
این تشنگی و عطش.
این سرگردانی و این سرگرانی.
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.
ای عجب از ما تشنگان که آب را فراموش کرده ایم.

حکایت این بستن ها و شکستن ها.
امشب دوباره موسم بستن است.
هرچند شاید همان حکایت همیشگی است.

حکایت غریبی است این رمیدن ها.
امشب کاری کن که فردا ذکر صبح و شامم باشد، چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را.

امشب اگر جلوه کنی، اگر چهره گشایی، می دانم که دیگر بر نمی گردم. چشم مسافر چو بر جمال تو افتد عزم رحیلش بدل شود به اقامت.

بگذار امشب در کوی تو ماندگار شوم.

شب طلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 8:10  توسط فرزاد سمیع  | 

شهر رمضان الذی انزل فیه الفرقان.

بالاخره هلال ماه هم رویت شد و ماه خدا آغاز. البته مسلم بود که امروز روز اول ماه میشه، با این وجود نمی دونم چرا بعضی ها سعی کردند امروز رو بپیچونند.

  

نمی دونم چرا یاری نمی کنه چیزی بنویسم. مسلماْ به دلیل بی مطلبی نیست - اون هم در مورد ماه مبارک که این همه فضیلتهاست او را - اما یقین می دونم دوندگی های دیشب تا امشب و خصوصاْ تا همین الان بی تاثیر نیست. فقط توان این رو دارم که بگم: دوست دارم من هم به جرگه صائمین حق بپیوندم و هم نوا با ایشان بخوانم:

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران(۱).

آمین یا رب العالمین.

------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱: دعای روز او ماه مبارک رمضان.

پی نوشت ۲: عکس از اینجا اقتباس شده است.                                                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:25  توسط محمد صادق طالبی  | 

شهر رمضان الذی انزل فیه الفرقان.

بالاخره هلال ماه هم رویت شد و ماه خدا آغاز. البته مسلم بود که امروز روز اول ماه میشه، با این وجود نمی دونم چرا بعضی ها سعی کردند امروز رو بپیچونند.

  

نمی دونم چرا یاری نمی کنه چیزی بنویسم. مسلماْ به دلیل بی مطلبی نیست - اون هم در مورد ماه مبارک که این همه فضیلتهاست او را - اما یقین می دونم دوندگی های دیشب تا امشب و خصوصاْ تا همین الان بی تاثیر نیست. فقط توان این رو دارم که بگم: دوست دارم من هم به جرگه صائمین حق بپیوندم و هم نوا با ایشان بخوانم:

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران(۱).

آمین یا رب العالمین.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱: دعای روز او ماه مبارک رمضان.

پی نوشت ۲: عکس از اینجا اقتباس شده است. 

                                                                                                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:7  توسط   | 

"رهگذر"ی نوشته بود : گندید وبلاگتون. کجایید شما؟

من هم ضمن اینکه می پرسم : کجاییم ماها؟ یه مطلب از وبلاگ خودم می گذارم تا نگندد.

یزد شهر قنوت و قنات و قناعت.

یزد را دارالعباده نام داده اند که شهر دین و ایمان و بندگی است. بافت مذهبی شهر در اولین گردش در شهر مشخص می شود. هرچند برخی معتقدند که به مدد دانشگاه آزاد و انواع تهاجمات فرهنگی دیگر (!!) شهر چهره مذهبی خود را کم کم از دست می دهد. ولی هنوز هم می توان یزد را شهر قنوت نام داد.

یزد شهر قنات هم هست. کافی است سری به موزه آب این شهر بزنید تا از آمار عجیب تعداد رشته قنات آگاه شوید. مردمی که در دل کویر سخت و خشک و درختچه های مقاوم گز زیسته اند به خوبی دریافته اند که برای آب و آبادانی چه باید کرد.

از ارتفاعات و کوه های اطراف، هزاران رشته قنات به دل شهر آورده اند و هر رشته را به میان خانه ای کشانده اند.

یزد شهر قناعت است. بیشترین استفاده از کمترین امکانات.

چگونه است که در دل کویر سوزان و در کم آبی و کم بارشی آن بتوان باغی به عظمت باغ دولت آباد برپا کرد. و به عنوان سند آبادانی به دنیا معرفی کرد؟

در میان بادهای سوزان و گرمای جهنمی کویر، معماری خانه های یزد به گونه ای است که ظهر ها را می توان در خنکای نسیم و طراوت بهاری در خانه گذراند.

چون یزد شهر بادگیرها هم هست.

ستون بلندی بر فراز خانه که از چهار ظرف مشبک است و باد را به سردآب هدایت می کند. در زیر بادگیر در ارتفاع پایین زیرزمینی هست که آب قنات در حوضی جمع می شود. بادهایی که از بادگیر به داخل می وزند به سطح آب برخورد می کند و نسیم خنک و مرطوب را به داخل خانه می آورد.

آب انبار چیز عجیبی است. اگر در این گرمای تابستان وارد یکی از این آب انبار ها شوید، حتی وقتی که در آن آب نیست و فقط کمی رطوبت به جا مانده است، سرما را با تمام وجود حس می کنید. کمی آب روان کافی بود تا شما احساس یخ زدن بکنید.

در چشم من که زیبایی افسونگرانه اصفهان و مسجد شیخ لطف الله و نقش جهان را دیده ام و هنوز محو اسرار نقش های خم اندر خم فسانه وار آن عظمت هستم نباید نقش دیگر و معماری دیگری زیبا بنماید. ولی ان نمای مسجد جامع واقعا کبیر یزد مرا وا می دارد که همه آن عظمت نگاشته در ذهنم را و حتی نقش بسته در خیال را در سردر آن زیبای اهورایی جا بگذارم و با پایی برهنه و ذهنی عریان وارد آن بنا شوم. شاید چشمانم گوشه ای از آن همه زیبایی را دریابد.

بناهای یزد تفاوتی آشکار با اصفهان دارند. گلدسته ها و گنبد ها و سردر ها در اصفهان همگی پوشیده از کاشی های منقوش هستند و مجموعه ای کاملا کاشی کاری شده اند. در حالی که نماهای یزد تلفیقی از کاشی و خشت (آجر) هستند و این مسئله در تمامی آثار کهن شهر به چشم می خورد. خاک و خشت مایه اصلی در شهر یزد است شاید چون اندک آب باران را و رطوبت را به خوبی به خود می گیرند و شاید استادان معماری بزد دریافته اند که می توان گرمای کویر را به مدد چنین خشت هایی در بیرون ساختمان نگه داشت و همین امر باعث آمیختن کاشی و خشت در بنا های قدیم از جمله مناره های امیرچخماق و مسجد جامع و همچنین گنبد آن شده است.

و جالب اینکه در زیر تابش آفتاب گویی تمام بنا می درخشد و انگار یکپارچه کاشی و آینه است.

 

 

بگذریم از مناره های عظیم مسجد جامع که تنها ظاهر آن کافی است تا انسان را به کرنش در مقابل آن همه شگفتی وادارد. در داخل این مناره ها پله هایی مار پیچ برای بالا رفتن تعبیه شده است و یکی از دو مناره به گونه ای است که دو راه پله دارد و می توان همزمان یک نفر بالا برود و دیگری پایین بیاید و شگفت انگیزتر اینکه هیچ یک از این دو دیگری را نمی بیند!!!. چه می توان گفت؟؟؟

همین کافی است برای به رخ کشیدن عظمت معماری این مرز و بوم.

 

 

به قول دکتر شریعتی زیبایی در زیر انگشتان تشریح می پژمرد.

بگذار این همه زیبایی بکر در ذهنم بماند بدون اینکه دلیلی برای آن دست و پا کنم.

یزد شهری که مرا شیفته خود کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:27  توسط فرزاد سمیع  | 

دوسال پیش درس معارف ۲ داشتم. با استاد فیضی.

 ظاهرش به آنچه که از اساتید معارف در ذهن ماست شباهتی نداشت. و اتفاقا ظاهر جذابی هم داشت.

کلاسش بیشتر شبیه به چیزی بود که دوست داشتم کلاس اخلاق بناممش.

وقتی در مورد خدا و عظمت الهی و ... صحبت می کرد بدنش می لرزید و لحن صدایش عوض می شد.

سر آن کلاس خیلی چیزها یاد گرفتم.

بعضی وقتها شعر می خواند و چه زیبا می خواند:

خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند

صید را پای ببندند و رها نیز کنند

نظری کن به من خسته که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو

سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن

کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش

کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند

تو خطایی بچه‌ای از تو خطا نیست عجب

کان که از اهل صوابند خطا نیز کنند

گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج

ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند

پی نوشت:

اولین بار از زبان او شنیدم.

دیروز روز جهانی سعدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط فرزاد سمیع  | 

ساعت از ۳:۴۰ هم گذشت ... بر خلاف انتظارم درد خاصی توی سرم احساس نمی کنم، اما عوضش گردنم راست نمیشه، پاهام خسته اند و بی رمق برای راه رفتن، تشنه ام و گرسنه، هنوز شام نخوردم، ناهار و صبحانه ام هم عین رفیق شب شان، فقط خرده  ریز و کیک پاره ای و چای ...... دلخوشم به اینکه به هر ضرب و زوری بود، مقاله رو فرستادیم رفت. چقدر معطل شبیه سازی شدیم (شدم!) و بالاخره هم شد .... اما در نهایت بی شبیه سازی دادیمش رفت، یعنی ما (من!) داشتیم کامل می دادیم که یهو در رو بستند . کاش فقط این تکه تراژدیک کار حذف می شد .... عیب نداره. بدون اون هم این کار قابل درنگ برای قبولی هست. هنوز شیرینی اثبات هاش زیر دندون مخم مونده ، یه جمله چقدر زیبا کار رو تموم کرد:

For gradient projection method, we know that g(λ(t)) converges to g(λ*) at least as fast as a geometric series. The exponent of such a geometric series depends on the condition number... 

ای استفان بوید، ای نفس، خدا بیامرزتت که با این جمله توی کتابت نجاتم دادی .

بسه دیگه. دیر شد. برم ببینم از تو ماشین میشه چیزی پیدا کرد و خورد. فقط مواظب باش که میری دم ماشین، نگهبان دم درب بیدار نشه که بدخواب میشه ها .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 5:5  توسط محمد صادق طالبی  | 

مدتی است که رواق خیلی سوت و کور شده است.
نمی دانم این اهالی رواق کجا هستند؟ مشغول چه کاری اند؟
یا اینکه شور وشوق و اشتیاق و ذوق و قریحه شان را کجا مصرف می کنند؟
شاید به قول م.ح.امینی وبلاگ شخصی افراد دشمن وبلاگ گروهی شان شده یا شاید (مثل بعضی اوقات خودم) دچار کمبود اینترنت شده اند.
به هر حال از همین جا باید بگویم که «مدتی است باشگاه نمی آیید! بچه ها سراغتون را می گیرند!».

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:38  توسط فرزاد سمیع  | 

شاید اگر محمد رضا شجریان این تصنیف را نخوانده بود هرگز شعر "فریاد" اخوان ثالث را نمی شنیدم.

یک مدتی توی اتاق، یا من یا رضا یا احسان گاه و بی گاه این تصنیف را می گذاشتیم. یا از روی موبایل یا لب تاپ یا صوت دلکش خودمان.

برای کسی که آن آواز را شنیده باشه خواندن شعر زیر خالی از لطف نیست. اخوان چه زیبا شرح داده احوال ما را.

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز.

هر طرف مي سوزد اين آتش,

پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.

من به هر سو ميدوم گريان,

در لهيب آتش پر دود؛

 

وزميان خنده هايم, تلخ,

و خروش گريه ام, ناشاد,

از درون خسته سوزان,

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي بي رحم.

همچنان مي سوزد اين آتش,

نقش هائي را كه من بستم بخون دل,

بر سرو چشم در و ديوار,

در شب رسواي بي ساحل.

 

 واي بر من, سوزد و سوزد

غنچه هائي را كه پروردم بدشواري.

در دهان گود گلدان ها,

روزهاي سخت بيماري.

 

از فراز بام هاشان, شاد,

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب,

بر من آتش بجان ناظر.

در پناه اين مشبك شب.

من بهر سو ميدوم, گريان از اين بيداد.

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 

واي بر من, همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛

وآنچه دارد منظر و ايوان.

 

من بدستان پر از تاول

اينطرف را مي كنم خاموش,

وز لهيب آن روم از هوش؛

زآن دگر سو شعله برخيزد, بگردش دود.

تا سحرگاهان, كه ميداند, كه بود من شود نابود.

 

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر,

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛

واي, آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب,

مهربان همسايگانم از پي امداد؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:44  توسط فرزاد سمیع  | 

دوازده شب اول محرم، معمولاً هیئت الزهرا این افتخار رو داره که توی مراسم هاش از خطیب توانا، شیخ کاظم صدیقی - که همیشه برای این دانشگاه احترام خاصی قائل بوده - بهره مند باشه. امسال من حقیر کمتر از وعظ ایشان بهره مند بودم؛ یه بار آخر سخنرانی رسیدم، یه بار کس دیگه برای سخنرانی آمد و ... .
خاطرم هست که آخرین شب سخنرانی بود و من از شرکت خیلی زود بند و بساط و جمع کردم و روانه دانشگاه شدم. برام مهم بود که این شب رو باشم، می خواستم بدونم که اگه خودم محکم تر قدم بردارم چقدر توفیقم بیشتر میشه. بعد از اینکه برای نماز آمدم داخل، دیدم که به موقع رسیدم. اما این بار هم سخنران کس دیگه ای هست. دلم محزون شد: "یعنی نمیشه یه شب ما بتونیم ....".
به هر حال قسمت این بوده. دفعات قبل هم از این اتفاق ها زیاد افتاد. از جمله شام غریبان سال پیش که سخنرانکس دیگری از آب در اومد، اما تونست صحنه ای زیبا و غیر تکراری ولی واقعی رو از عاشورا برام مجسم کنه؛ بی هیچ اغراقی! یادم میاد که میخ شده بودم و هی می خواستم که خطیب وسط حرف حتی نفس هم نکشه و این واقعه جذاب رو سریعتر جلو ببره! منو تشنه ام کرده بود با تعریف کردنش! هر جمله اش هم آب بود و هم نمک، اول عطش رو کم می کرد و بعدش عطشانت میکرد!


تابلوی عاشورایی - مسجد دانشگاه شریف- زمستان 1384


 

باری، اون شب پس از چند دقیقه نشستن، قامتم رو راست کردم تا نماز رو اقامه کنم. کمی به سخنان شیخ امروز که جوان هم بود گوش کردم. از همون اول دلم میلش کشید که صحبتش رو دنبال کنم. بحث جالبی رو باز کرده بود. احساس کردم که از جنبه جالبی داره بحث می کنه و من هم به حرفاش نیاز دارم. داشت تشنه ام می کرد با حرفاش. گفتم کاشکی نماز رو زودتر خونده بودم که الان کاملتر گوش کنم.
در خلال بحث هاش داستانی رو می خواست از سید بحرالعلوم نقل کنه. داشتم پا می شدم که نماز عشا رو اقامه کنم. دلم نمیومد حرفش رو گوش نکنم. فکر کنم کل داستان رو به این ترتیب ایستاده دنبال کردم. همین جوری که اونجا دلم نیومد داستان رو دنبال نکنم، دلم نمیاد تو اینجا قسمتی از صحبتش رو نیارم:

"سید بحرالعلوم - که کراماتش بر کمتر کسی پوشیده است و از جمله کراماتش همسن بس که بارها به محضر امام عصر حضور یافته بود - در یکی از سفرهایش به کربلا، در کار امام حسین فکر می کرده: چرا این حسین چنین نام جاودانی در مقایسه با سایر ائمه داره؟ چرا زیارت او این همه کرامت داره؟ (1) و به همین ترتیب در کار حسین و عاشورا و چراهایی که شاید برای خیلی از همرده های ما مطرح میشه فکر می کرده. حضرت بقیه الله - اروحنا له الفداء - در همان بیابان پدیدار شده و با سید در این مورد به صحبت می نشینه. حضرت برای سید حکایتی نقل می کنه تا به بیانی ساده جواب داده بشه.
وقتی در بیابانی، پادشاهی تنها و بدون همراه گذر می کرده. پس از گذر مسیری طولانی، خسته و گرسنه در حالی که طعامی دیگر همراه نداشته، امید به چادری از اعراب بادیه نشین می بنده و به سراغش میره تا طلب طعام کنه. در چادر زن میانسالی تنها می بینه و بزی که کنار چادر وجود داشته. از زن طلب طعام می کنه و زن وی رو به داخل چادر به رسم مهمان نوازی فرا میخونه. پس از اینکهزن از شیر بز، مقداری برای مهمان ناشناس میاره، به فکر یافتن و آماده کردن غذا میفته. زن بی بضاعت بوده و امرار معاش خانواده اش عمدتاً از شیر بز و سایر محصولات لبنی آن بوده. در نهایت زن تصمیم می گیره که بز رو ذبح کنه و از گوشت اون طعام برای مهمان ناشناس مهیا کنه. ساعتی بعد - که بز قصه ما سر سفره بوده دیگه - شوهر از راه میرسه و از اسب کنار چادر متوجه حضور مهمان میشه. زن به بیرون چادر میاد و ماجرا رو شرح میده. مرد تعجب میکنه و با زن بحث میکنه که "مگر ندانستی که امرار معاش ما عمدتاً با همین بز بوده؟" و ... به هر حال بحث پایان یگیره و پذیرایی ای فراتر از حد یک چادر فقیرانه از پادشاه به عمل میاد، غافل از اینکه مهمان داخل چادر صحبتهای اون دو رو می شنیده. عصر هنگام، وقت خداحافظی مهمان به مرد میگه که من در دربار پادشاه مشغول به کار هستم، اگر به مشکلی برخوردی بیا تا من این مهمان نوازی ات رو جبران کنم.
روزها گذشت و زندگی کم کم به آن زن و شوهر سخت شد. مرد تصمیم گرفت پیش مهمان سابق بره و از اون مساعدت بگیره. بعد از اون که به حضور پاشاه میاد، پادشاه برای مشاورانش جریان رو تعریف می کنه و نظر میخواد که به چه نحوی ابن خوبی ها رو جبران کنه. یکی میگه کافیه یک بز به وی بدهید، یکی میگه یه گله بز، یکی میگه منصب بهش بدهید و ... . عاقل ترین فرد جمع نظرش رو بیان میکنه و میگه: شما اگر امارت خود را هم به او بدهید کافی نیست، چون او هر چه داشته به پای شما ریخته. اون بز تمام زندگی وی بوده و ... .
آری حسین (ع) هم این گونه بود. حسین هر چه داشت در راه خدا داد. مگر از عباسش نگذشت؟ مگر جوان رشیدش را نکشتند؟ مگر از طفل شش ماه اش نگذشت؟ ... بعد از عصر عاشورا چطور! مگر کم بی حرمتی به زینبش کردند؟ مگر سیلی به اهل بیت وی نزدند؟ اینجا است که حسین هر چه داشت به میدان آورد."

کاش بعد از حدود ۴۰ روز که از شنیدن این داستان برای من میگذره، می تونستم بهتر ماجرا رو نقل کنم. دلم خوشه که لا اقل نکته های اصلیش رو یادم بود.
به هر حال ما مثل سال قبل به سخنرانی شیخ کاظم نرسیدیم، اما در عوض از سخنان نابی که اونجا بیان شد هم
بی نصیب نموندیم. شکرت ای خدا!
یا حق.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

(۱) با اندکی تلخیص و تصرف

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:22  توسط محمد صادق طالبی  |